X
تبلیغات
لحظه هاي تنهايي


نبودنت هم خوب است

وقتی نیستی میدانم

صبح که از خواب پا میشوم

باید دنبالت بگردم

پشت چراغ قرمز

شلوغی پیاده رو ها

هیاهوی مترو

لابه لای قیافه های حواسپرتی

که به آدم تنه میزنند

تا شب،که خوابهایم را زیر و رو کنم...

بازی خوبیست

حوصله ام سر نمی رود

تو قایم میشوی

و من هیچوقت پیدایت نمیکنم


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:40  توسط  نادر  | 

از روزی که رفتی

همه چیز تلخ است

هوایی که به ریه‌هایم ‌می بخشم

دردی که زندگی می‌کنم

شعری که می‌نویسم

لبخندی که می زنم

....

عادت کرده ام به طعم تلخ لحظه‌ها

می‌گویند: «بهار در راه است

نوروز در این حوالی قدم می‌زند

داشته‌هایتان را با هم تقسیم کنید!»

من ولی مانده ام؛

چه کسی حاضر است این همه تلخی را با من شریک شود؟؟!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 9:38  توسط  نادر  | 


همیشه باید کسی باشد تا بغض‌ هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمدباید کسی باشد ...... که وقتی

 صدایت لرزید بفهمدکه اگر سکوت کردی، بفهمدکسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمدکسی

باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد به توجهش احتیاج داری بفهمد که درد

داری که دلگیریبفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد که دلت برای قدم زدن

زیرِ باران برایِ بوسیدنش برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است همیشه باید کسی باشد

همیشه...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 9:25  توسط  نادر  | 

دلتنگ

دلتنگ که باشی ...آدم دیگه ای میشی.....؟!؟! خشن تر...عصبی تر...تلخ

 تر....!!! و جالب تر از اینکه با اطراف هم کاری نداری.....!!!  همشو نگه

 میداری.......و دقیقا سر همون کسی خالی میکنی که دلتنگش

 هستی....!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 10:8  توسط  نادر  | 

خدایـــا ازت ممنونــــم.. به خاطر همه چیز ..


به خاطـــرآرامشی که تو اوج سختیـــها بهم دادی ..


صبری که تو نهــایـت دلتنگیـــهام بهم دادی ..


به خاطــر مشکلایِِِـی که سـر راهم گـذاشتــی


و خواستــی که خــودم با خــودم کنـار بیـام ..


به خاطر لحظه هایی که صدام زدی ..


ممنون که کمــکم کردی تا پیــدا شم ..


به خاطــر همـه چیـز ازت ممنـونــم بهتــریــن دوستـم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 10:2  توسط  نادر  | 

روزی مــی رســد


کــه دلــت برای هـــیچ کــس


بــه انــدازه مــن تــنگ نخــواهــد شــد .


بـــرای نگــاه کردنـــم ، خنـدیـدنـــم ، گیـــر دادنــم.. اذیــت کــردنــم ...


بـــرای تمـــام لحظاتــى که در کــنارم داشتـــی ...


 روزی خـواهـد رسیــد کــه در حســرت تــکـرار دوبــاره مــن خــواهــی بــود ...



مــی دانـــم روزی کــه نباشـــم هیچکس تكرارمــــن 

نخواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 9:54  توسط  نادر  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 9:46  توسط  نادر  | 

می شود تنها با یک محبت، عشق را برای دنیا معنا کرد


 تنها با یک بخشش، تمام هستی را از آن خود کرد.

 با یک گذشت، نفرت ها را به دوستی ابدی مبدل کرد

 و تنها با یک لبخند در قلب ها جاودانه شد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 9:42  توسط  نادر  | 

نوازش

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:33  توسط  نادر  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 14:0  توسط  نادر  | 

هنوز گاهی دلم برایت تنگ میشود!

برای تو...کودکی ناب و لحظه های سادگیم؛

حال من خوب نیست،دلگیرم

و دلواپس آینده ای که تو را بیشتر از پیش خاطره میکند!!!!!!

خاطره ی خوب زندگیم باش که میدانم هستی ...

"اما هنوز گاهی دلم برایت تنگ میشود..."

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 1:8  توسط  نادر  | 

پاییز که میشود سکوت قلمم بر کاغذ میشکند من تا ته نارنجی لحظه ها

ذوق سرخ روز برفی دی را به رویایی سپید مینشینم!

تمام من پر باران زدگی میشود و انگار ترس پاشیدن آب چاله ای مبهوت که

سکونش را رد چرخهای ماشینی بهم میزند مرا فرا میگیرد,من سرد

لحظه های پر خاطره ی پیاده در مسیر خواب زمستانم که انگار :

"سلامم را نمیخواهند پاسخ گفت..."

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 1:1  توسط  نادر  | 

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 7 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين خط مي اندازد .مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 9:39  توسط  نادر  | 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 10:27  توسط  نادر  | 

محبت مثل شراب ميمونه

اگه به طرف كم بدي لذت ميبره

ولي اگه زياد بدي بالا مياره

اونم رو خودت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 9:45  توسط  نادر  | 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری

همانند سیب باش

تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

(دكتر شريعتي)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 9:17  توسط  نادر  | 

مرا ببخش که گاه و بیگاه


دلم هوای تو را می کند...


مرا ببخش که چشم هایم، هنوز منتظر است تا تو بیایی…

مرا ببخش که یادداشت های روزانه ی صفحه ی دلم با مداد خاطرات تو نوشته می شود...


مرا ببخش که هنوز دیوانه وار....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 12:34  توسط  نادر  | 

شبهای بلند بی عبادت چه کنم ؟

             تن من به گناه کرده عادت چه کنم ؟

                        یاران همه گویند که خدا می بخشد !

                       گیرم که خدا بخشید ز خجالت چه کنم ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 12:24  توسط  نادر  | 

دوست دارم تنها باشم


با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها


دوست دارم به یاد آن روزهای


گذشته


در خلوتی


کنج آرام این اتاق خالی


به یاد آن روزگاران


خاطراتم را یاد کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 16:26  توسط  نادر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 14:36  توسط  نادر  | 

دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند


دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد


میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم


که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر

  

اعتمادی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 14:20  توسط  نادر  | 

آغاز سال تحصیلی جدید بر فرهنگیان عزیز و پویندگان راه علم و دانش مبارک باد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 10:44  توسط  نادر  | 

عشق

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 10:26  توسط  نادر  | 

 به جای تاج گل بزرگی


که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،


شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه


کن.شكسپر


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 18:49  توسط  نادر  | 

 
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،

 

خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اشآباد باشد باید در



 تخریب مملکتش بکوشد.پروفسور حسابی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 18:21  توسط  نادر  | 

بگذار همه تا ابد بگویند که نمی آیی؛


مهم نیست...


تقویم قلب من برای انتظار آمدنت


ابد ندارد


تا بی نهایت ورق میزنم روزهای


بی تو بودن
را...


و اطمینان تنها حسی ست که دارم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 2:6  توسط  نادر  | 

سلام خدا جون …

میدونم ازم دلخوری ، میدونم  چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم !

خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..

دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !!

یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !

یه مدته از گناه ابایی ندارم !

یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !

یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !

یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !

یه مدته مغرور شدم !

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو

خدا جون … تو کمکم کن !!

نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

     دستمو بگیر، کمکم کن

khaste shodam نامه ایی به مقصد نور ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 23:9  توسط  نادر  | 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را بازکرد و نامه ی داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

“با عشق، خدا

به ادامه مطلب مراجعه فرماييد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 22:25  توسط  نادر  | 

به یاد داشته باش

هروقت دلتنگ شدی به آســـــمان نگاه کنی...

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،

اشک های توراپاک می کند ودست هایت راصمیمانه می فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.

واگرباورداشته باشی می بینی ستاره هاهم با تو حرف می زنند،

باور کن با او هرگز تنها نیستی.

فقط کافی است عاشقانه به آســـمان نگاه کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 0:2  توسط  نادر  | 

برای همسایه ام که نان مرا ربود

نان

برای دوستی که قلب مرا شکست

مهربانی

برای آن که روح مرا آزرد

بخشایش

و

برای خویشتن خویش

آگاهی وعشق

میطلبم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 23:41  توسط  نادر  |